![]() |
ادیبان
|
![]() |
به سراغ من اگر میایید |
![]() + نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 19:19 توسط forozan | نظر بدهيد |
زمانه |
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
+ نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 19:5 توسط forozan | نظر بدهيد |
تنهایی |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهای
+ نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 18:46 توسط forozan | نظر بدهيد |
تو را من در چشم در راهم |
http://tbn0.google.com/images?q=tbn:4Ij-OwqaYk93ZM:http://idene.files.wordpress.com/2007/08/nima2.jpg + نوشته شده در 1387/3/21 ساعت 18:39 توسط forozan | نظر بدهيد |
نیما |
+ نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 18:37 توسط forozan | نظر بدهيد |
زندگی |
زندگی سه چیز است اشکی که پاک نمیشود لبخندی که از یاد نمی رود فریادی که همیشه در ذهن باقی می ماند زندگی رنج ارزو هاست"برای رنج صبور باش و بر زندگی لبخند بزن و اگر در زندگی خانه ای ازیخ ساختی بر اب شدنش اندوه مخور + نوشته شده در 1387/3/21 ساعت 18:33 توسط forozan | نظر بدهيد |
خدایا |
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام + نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 18:29 توسط forozan | نظر بدهيد |
دور خواهم شد از این خاک غریب |
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آروزي مرواريد، همچنان خواهم راند نه به آبيها دل خواهم بست نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر، اساطير نداشت زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود هيچ آئينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود دور بايد شد، دور شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند پشت درياها شهري ست كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرند دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف خاك موسيقي احساس تو را مي شنود و صداي پر مرغان اساططير مي آيد در باد پشت دريا شهري ست كه درآن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است شاعران وارث آب و خرد و روشني اند. پشت درياها شهري ست! قايقي بايد ساخت . ![]() + نوشته شده در 1387/3/27 ساعت 18:25 توسط forozan | نظر بدهيد |
نیما یوشیج |
علی اسفندیاری که بعدها نام خود را به نيما يوشج تبديل کرد، در 21 آبانماه سال 1276 خورشيدي در دهکده يوش، واقع در ايالت نور بدنيا آمد. پدرش ميرزا ابراهيم خان اعظام السلطنه، يکي از افراد دودمانهاي قديمي مازندران بود که در اين منطقه به کشاورزي اشتغال داشت. نيما خواندن و نوشتن را نزد ملاي ده زادگاه خود، فرا گرفت و در تهران دوره مدرسه عالي سن لويي را به پايان رسانيد. در مدرسه مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت. در ابتدا به سبک معمول و قديم شعر مي ساخت؛ اما پس از چندي راه تازه اي را در پيش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال 1300 خورشيدي، سبک تازه اي در ارائه محسوسات او است. نيما با وجود پيروي از وزن تساوي طولي، مصرع ها را ضروري نديد و قافيه را به حساب ديگري در کار گرفت و در شعر فارسي تحولي بنيادي ايجاد کرد. نيما با وجود ارائه سبک و شيوه نو از مدافعان جدي ادب و هنر اصيل ايران بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهاي نو، شعرهاي سنتي نيز مي سرود.نيما يوشج در سال 1337 بدرود حيات گفت.
+ نوشته شده در 1387/3/19 ساعت 18:11 توسط forozan | نظر بدهيد |